پر بينندهترينها:
طریقت نقشبندی ، مولانا خالد شهرزوری و شیخ سراج الدّين
شرح حال حضرت شیخ محمّدعثمان نقشبندی (سراجالدّین ثانی)
زندگينامة خودنوشتِ علامه ملا عبدالكريم مدرّس
شرح حال حضرت مولانا خالد ذیالجناحين نقشبندی شهرزوری
شجرهنامة حضرت شيخ سراجالدّين نقشبندي
نسبنامة معنوي حضرت سراجالدين
سخني كوتاه درباره تصوّف و طرايق عرفاني
ای پنـاهِ عاصـیـان سـویـَت پـنـاه آوردهام !...
معرّفي دو سايت مفيد اسلامي ـ عرفاني
فرزندان شيخ سراجالدّين (قدّس سرّه)
گوئيا تعزيت شاه حسام الدين است...
عارفان و تبعیّت از شریعت (بخش اول)
فرزندان،منسوبين و خلفای مولانا خالد
14 پند كوتاه از شیخ سلّمی نیشابوری(متوفای 412 هـ).
سالروز درگذشت علامه ملا عبدالکریم مدرس
قلب حضرت شمسالدين پس از فوت نيز همچنان ذاكر بوده است
اگر با طريقت نقشبندي آشنايي نداريد، ابتدا مطالب زير را مطالعه كنيد:
سخني كوتاه درباره تصوّف و طرايق عرفاني
طریقت نقشبندی ، مولانا خالد شهرزوری و شیخ سراج الدّين
شرح حال حضرت مولانا خالد ذیالجناحين نقشبندی شهرزوری
شرح حال حضرت شیخ محمّدعثمان نقشبندی (سراجالدّین ثانی)
شجرهنامة حضرت شيخ سراجالدّين نقشبندي
فرزندان شيخ سراجالدّين (قدّس سرّه)
نسبنامة معنوي حضرت سراجالدين
فرزندان،منسوبين و خلفای مولانا خالد
عارفان و تبعیّت از شریعت (بخش اول)
در سايتهاي ديگر و به زبانهاي ديگر:
آشنايی با طريقت نقشبندی(يك مقالة مفصل)
النقشبندیة...منهجها وأصولها وسندها ومشائخها
تهریقهت چیه و بۆچی پێویسته؟
بۆچی ناوی تهریقهت له ناو ئهصحابه و تابعیندا نهبوو؟
تهریقهتی نهقشبهندی و مهولانا خالید و شێخی سیراجوددین
The Naqshbandi Shaikhs of Hawraman and the heritage of Khalidiyya-Mujaddidiyya in Kurdistan
تاریخ آخرين بروز رساني: ۱۵/۵/1387
عابد خدوم پرهيزكار جناب حاج شيخ عثمان سراجالدّيني نقشبندي ابن حاج شيخ عبدالله ابن حاج شيخ احمد شمسالدّين ابن قطبالعارفين شيخ عثمان سراجالدّين اوّل كه به عزم زيارت تربت شيخ محمّدعثمان سراجالدّين ثاني از سنندج به استانبول سفر كرده بود، بامداد روز سهشنبه پانزدهم مردادماه ـ در همان شهر ـ جان به جانان سپرد و به ديار باقي شتافت و پيكر پاكش به وصيت خود او در جوار آرامگاه حضرت سراجالدّين ثاني به خاك سپرده شد ـ رحمة الله عليه و طاب ثراه و جعل الجنة مثواه.
وبسايت «نقشبنديه» درگذشت حاج شيخ عثمان سراجالدّيني را به خاندان خدمتگزار و بزرگوار نقشبندی، عموم مسلمانان به ويژه مريدان و منسوبان طريقة نقشبنديه و مردم سنندج تسليت ميگويد.
خداوند اين بزرگمردِ ارجمند را با انبياء و اوليا و اجداد پاكنهاد او محشور و به ديدار خويش مسرور كند ـ بالنّبيّ الأميّ المرسل (ص).
انّا لله و انّا اليه راجعون
عالم رباني و فاضل خاشع استاد علامه ملا عبدالمجيد موحّد نادري بزرگترين عالم ديني و مفتي اورامانات پس از 104 سال عمر پر برکت و بيش از نيم قرن خدمت به علم، شريعت و سنّت سيّد المرسلين(ص) و تدريس و تربيت عالمان ديني، بامداد امروز سه شنبه 11/4/1387 در منزل خويش در روستاي دولت آباد روانسر جان به جانان سپرد و به ديار باقي شتافت.
پيکر پاک اين عالم مفضالِ وارع با حضور صدها تن از علما، مشايخ و اقشار مختلف مردم در قرية دولت آباد تشييع و به خاک سپرده شد.
خداوند اين استاد وارسته و متّقي و از خود رسته را جزاي نيکو عطا و با پيامبران و صدّيقين محشور و به ديدار خود مسرور کند ـ آمين بمنّه و عميم احسانه.
وبلاگ نقشبنديه درگذشت استاد الأساتيد علامه ملا عبدالمجيد موحّد نادري را به همگان تسليت ميگويد، براي مطالعة شرح حال علامه كليك كنيد.
... بسيار كمخواب بود، وقتي كه به نماز تهجّد برميخاست، پس از نماز به مراقبه مينشست و تا نماز سحرگاه كه آن را به جماعت به جاي ميآورد، به تلاوت قرآن ميپرداخت و معمولاً هر روز ده جزء از قرآن را تلاوت ميكرد و آنگاه تا چاشتگاه به مراقبه و ذكر مشغول ميشد و سپس تا نزديك ظهر براي قرائت تفسير و حديث مينشست و بعد از ناهار، اندكي استراحت ميكرد و پس از گزاردنِ نماز ظهر تا هنگامِ عصر، به خواندن تفسير و حديث ادامه ميداد، آنگاه نماز عصر را به جاي ميآورد و سپس به خواندن كتب حديث و تصوف ميپرداخت آنگاه تا غروب در حلقة ذكر و توجّه حاضر ميشد... و پس از نماز عشاء با ذكر و تهجد و مراقبه به شبزندهداري ميپرداخت.
همواره لباس خشن ميپوشيد و اگر هم جامهاي گرانبها برايش ميآوردند، آن را ميفروخت و از بهايش چند جامه خريده به نيازمندان ميبخشيد.
همواره بوي خوش از محفلش به مشام ميرسيد و هركه از محفلش بيرون ميآمد،ميگفت: اين رايحة روحانيت رسول(ص) يا يكي از عزيزاني است كه بدو منسوب است...
شاه عبدالله غلامعلي دهلوي ـ قدّس سرّه ـ شاهِ عارفان و سلطانِ مرشدان كامل و مظهر هدايت و يقين، شيخ المشايخِ ديار هند و وارث معارف و اسرار مرشد بزرگوار خويش مظهر جان جانان و زنده كنندة همة طريقههاي قادريه، سهرورديه، كبرويه، چشتيه و نقشبنديه است.
وي به سال 1158 در قصبة « تباله » از توابع پنجاب متولّد شد و نسبش به حضرت علي (رض) ميرسد.
پدرش شاه عبد اللطيف، عارف و زاهد عظبم الشأن طريقة قادري بود كه از شاه ناصرالدّين قادري،قدّس سرّه، كسب طريقت كرده بود و چه بسا در حال ذكر و تسبيح خداي تعالی، سر به صحرا نهاده، از گياه تغذيه مي كرد، يك بار مدّت چهل روز خواب به چشمش راه نيافت و جز مقدار كمي غذا چيزي نميخورد، با وجود اين قصد روزه هم نكرده بود.
ابن عارف ربّاني به سلسلة چشتيه هم انتساب داشت و پيش از تولّد شيخ عبدالله، در خواب حضرت علي (ع) را ديده و به وي فرموده بود: خداوند، به تو پسري عطا خواهد فرمود نامش را «علي» بگذار.
لذا پدرش پس از تولد وي او را «علي» نام نهاد و خود او چون به حد رشد رسيد، از نظر تكريم و احترام آن حضرت، خويشتن را «غلامعلي» ناميد و پدرش در عالم روحاني پيامبر بزرگوار (ص) را هم ديده بود كه به وي فرموده بود: فرزندت را عبد الله نام بگذار. از اينرو وي را عبد الله ناميد. شاه عبد الله بسيار با ذكاوت و هوشيار بود، چنانكه قرآن مجيد را در مدتي بسيار كو تاه حفظ كرد و چون به سيزده سالگي رسيد، پدرش او را فرستاد تا وي را به مرشد خويش، «شاه ناصرالدّين» معرّفي نمايد، ولي او هنگامي به دهلي رسيد كه شاه ناصرالدّين چهره در نقاب خاك كشيده بود. وي آنگاه به حضور شاه ضياءالله و شاه عبدالعدل از خلفاي خواجه محمّد زبير نائل گشت سپس به حضور خواجه ميرورد فرزند شاه ناصرالدّين و مولانا فخرالدّين فخر جهان چشتي و ديگر مشايخ دهلي رفت و از محضر آنان كسب فيض كرد، تا در علوم معقول و منقول سرآمد روزگار شد.
شاه عبدالله در سنّ 22 سالگي در خانقاه حضرت جان جانان، قدّس سرّه، به خدمت اين شيخ پيوست و در حضور وي به طريقت قادريه گرويد (مولانا شمسالدّين مشهور به جان جانان مظهر، از مرشدان مشهور طريقت نقشبندي است كه در طريقت قادريه و چند طريقت ديگر هم مرشد بوده است) و چون در عالم روحاني شاه نقشبند را هم ديده بود، به طريقت نقشبندي هم گرايشي پيدا كرده و به خاطرش گذشته بود كه بايد شيخ عبدالقادر(غوث الأعظم) هم راضي باشد، در همان حال وي را هم مشاهده نموده كه فرموده بود:« مقصود خداي تعالی است، برو، دريغي نيست ». وي پس از رحلتِ جان جانان به جاي وي منصوب شد و به ارشاد پرداخت. شاه عبدالله، عاشق پيامبر(ص) بود و در وجود شريفش چنان فاني شده بود كه هرگاه نام مباركش را ميشنيد، مضطرب گشته از خود بيخود ميگشت و علاقة زيادي به پيروانش و گفتار و كردار آن حضرت نشان ميداد و به سنّتهاي پسنديده و خصال نيكويش رغبت و گرايشي فراوان داشت.
...
حضرت مولانا خالد ذیالجناحين شهرزوری در قصيدهاي غرّا كه قبل از ورود به دهلي سروده است در مدح شاه عبدالله ميفرمايد:
... هزاران گل شكفتند از نسيم صبح، در يكدم
چو دلهاي مريدان از نگاه قطب ربّاني
چراغ آفرينش، مِهر برج دانش و بينش
كليد گنج حكمت، مخزن اسرار سبحاني
مِهينِ رهنمايان، شمع جمع اولياي دين
دليل پيشوايان قبلة اعيان روحاني
عبيدالله شاه دهلوي كز التفات او
دهد سنگ سيه خاصيّت لعل بدخشاني
امام اوليا، سيّاح بيداي خــدا بيني
نديم كبريا ، سبّاح درياي خداداني
يَمن شد گوئيا هندوستان از يُمن انفاسش
دمادم ميدمـد زو نفحـة انـفـاس رحمـاني
اگرچه مشعلستانش بود شهر جهان آباد
ولي از مشعلَش از قاف تا قاف است نوراني
ز اقصاي ختا تا غايت مغرب زمين امروز
نباشد هيچكس مانند او از نوعِ انساني
ز خورشيدِ كمالش نيست جز خفّاش بيبهره
بجز احـول نبيند كس در اين عالـم ورا ثـاني
پس از «مظهر» بجز وي در ضمير كس نشد مضمر
كمالاتي كه ظاهر گشت بر قيّوم ربّاني
نزيبد مِهر را با فيض او لافِ جهـانگيـري
نباشد چرخ را با قدر او امكانِ همشاني...
سَبَق گويان سابق گر در اين ايّام ميبودند
به محفل مينشستندش، به جان، بهرِ سبق خواني...
بزرگاني كه صد دفتر معارف گفتهاند از بـر
به نزديكش همه هستند اطفالِ دبستاني
بسي چون «قطب بسطامي» و «منصور» است در كويش
«انا الحقّ» بر زبان هرگز نميرانند و «سبحاني»
ز اقطاب جهان دعوي همشانيش ميزيبد،
سُها را گر سزد با مِهرِ تابان لاف رخشاني ! ...
اگر معمار لطفش، قصر ايمان را در اين آخر
اساس از نو نبستي روي بنهادي به ويراني...
نشد، با طول صحبت، ز اولياي يثرب و بطحا
ميسّر، آنچه از وي شد مرا، ناديده، ارزاني
به جان شو بندهاش اي آنكه ميخواهي شدن آزاد!
ز تسويلات نفساني و تلبيسات شيطاني ...
لئيمي گفت: من در هندم و نشناسمش . گفتم:
مگر نقل ابوجهل و محمّد را نميداني ؟ ...
تمنّاي قبولش دارم و دانـم كه نا اهلم
مدد يا روح شاه نقشبند و غوث گيلاني!
زهي دولت، به لطف اين صعوه را گر باز گرداني
به خود كن آشنا چون كرديم از خويش بيگانه
عطاي احمدي فرما چو ما كرديم سلماني
بدانسان مظهري شد جان پاكت «جان جانان» را
به چشم اهل بينش اين زمان خود جان جاناني
ز جامِ فيض خود كن «خالد» درمانده را سيراب،
كه او، لب تشنة تيه است و تو ، بحرِ احساني.
توضيح:
با توجّه به اينكه گروهي از دوستان و خوانندگان لطف كرده و مطالبي را براي بنده ارسال ميكنند، برآن شدم كه برخي از اين مطالب را در بخشي تحت عنوان « آثار ارسالي » در وبلاگ منتشر كنم.
آنچه در ذيل ميآيد مطلبي است كه يكي از همراهان صميمي و قديمي وبلاگ(م. ن ، در تاريخ 5/12/86) براي بنده ارسال كرده است و در آن از جد بزرگ خويش كه به بركت انفاس شيخ سراجالدين به علم و معرفت دست يافته سخن گفته است. ضمن تشكّر از اين دوست ارجمند، به اطلاع دوستان گرامي ميرسانم كه وبلاگ نقشبنديه از همة مطالب، اسناد، كتب و تصاوير ارسالي مربوط به مشايخ و علما و پيروان طريقت نقشبندي استقبال ميكند و در انتشار آنها (با ذكر نام ارسال كننده) خواهد كوشيد.
مدير وبلاگ
*********
با یاد و نام خدا
هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند
و آنكه اينكار ندانست در انكار بماند
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر
يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند.
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند ...
« پدر بزرگِ پدربزرگِ اينجانب خلیفة حضرت شیخ عثمان سراجالدّین اوّل، و نام ايشان عبدالرّحمن بوده است؛ ایشان مردی پاک و بسیار مؤمن و متّقي بوده و آنگونه كه نقل شده ، داراي سواد خواندن و نوشتن نبوده، و در شهر پاوه به پارچه فروشي و خياطي مشغول بوده است. و همواره لباسهاي سفارشي پير و مرشد خويش حضرت سراجالدّين را با اخلاص فراوان ميدوخته و هنگام برش پارچه و دوخت و دوز همواره اشعار عرفاني مي خوانده و نام حضرت حقّ تعالي را بر دل و زبان خويش جاري مي ساخته. حضرت پير نيز همواره ترجيح مي داده كه استاد عبدالرّحمن خياط و دوزندة قبا و ردايشان باشد.
استاد عبدالرّحمن پس از مدّتي بنا به فرمان حضرت شيخ سراجالدّین به زیارت او میرود، شيخ میفرماید:« عبدالرّحمن تو خلیفة من باش!» او می گوید:« قربان، من سواد ندارم و قرآن را به درستي نمی دانم » شيخ پاسخ ميدهد: « تو سواد داری و می توانی». بعد از آن ، ايشان به بركت فرمايش شيخ و بدون تحمّل زحمتِ زيادي در تحصيل علم، در تمام مسائل و سؤالات مربوط به علوم دين، قدرت پاسخگویی مييابد و هنگام قرآن خواندن، نور حاصل از صحیح خواندن را دیده و هرگاه كسي قرآن را غلط ميخوانده به او تذكر ميداده است...
ناگفته نماند كه ايشان همواره از رنج بازوي خود خرج و مخارج زندگاني را فراهم مي نمود. و براي رضاي خدا و انجام وظيفة شرعي خويش علم شرع و قرآن را به تمام مشتاقان ميآموخت. يكي از نوههاي ايشان هم زني مكرّمه به نام «حبيبه» بوده كه به خواهران قرآن و علوم شرعي ميآموخته و نيز اجازة مداواي بيماران را يافته و مريضان نزد اين خانم آمده و ايشان گاهي با جراحي كوچك و سر پايي ، مريضان را مداوا ميكرده است.
پس از اينكه جناب خليفه عبدالرّحمن ديده از جهان فروبست، مقبرة ايشان زيارتگاه مردم شد و مريضان بر سر مزار ايشان شفا مييافتند ـ رحمة الله عليه.
تواضع و فروتني اين مرد خدا هم اكنون نيز در ميان احفاد وي مشهود است و حبّ مشايخ و علی الخصوص حضرت حسامالدّين در رگهاي ايشان جاري است.
دربارة خليفه عبدالرّحمن ـ كه بعدها از بركت انفاس شيخ عالم و شاعر شد ـ در کتاب « شاعران کُرد پارسی گو ؛ تألیف سیّد عبدالحمید حیرت سجّادی، نشراحسان، تهران 75 ،ص. 542 » ، چنين آمده است :
« ملا عبدالرّحمن یکی از خلفای سر حلقة ذکر و اوراد حضرت سراج الدّین نقشبندی بوده است، وی مردی عالم با دین و دیانت و اهل تقوی و فضیلت . در سرودن شعر کردی و فارسی صاحب ذوق و قریحه بوده است.
این چند بیت را در تعریف مرشد خود سراج الدین گفته است:
ای سراجِ چشم طه ، نایب پیغمبری
وی عقاب کاخِ عرش و سروِ باغ حیدری
مخزنِ اسرارِ غیب و کاشف سرِّ نهان
ای غزالِ باغ جنّت، وی هُمای رهبری
کنز فیضِ ذوالجلال و نورِ دیدة احمدی
نو گل بستانِ طه، برگزیدة قادری
دُرّ دریای حقیقت، قطبِ چرخ هفتمین
آفتاب دو جهان و شمس برج خاوری ».
مطالب مرتبط:
در آغاز دومين سال فعاليت وبلاگ بر خود ميدانم كه از همة دوستاني كه همواره نسبت به بنده لطف داشتهاند و با مراجعه به اين وبلاگ و درج نظرات خويش مرا به ادامة كار اميدوار كردهاند تشكّر كنم.
براي فراهم آمدن امكان استفادة آسانتر از وبلاگ، بر آن شدم كه پست ثابتي به آغاز آن بيفزايم كه شامل لينك مطالب برتر وبلاگ و همچنين عناوين نوشتههاي پيشين باشد.
انتظار بنده از دوستان اين است كه ضمن همراهي و همكاري، همواره مرا به دعاي خير ياد آرند.
ربنّا تقبّل منّا ،
تمنّاي قبولش دارم و دانم كه نا اهلم
مدد يا روح شاه نقشبند و غوث گيلاني!
(به مناسبت دوازدهم ربيع الاوّل، سالروز ولادتِ پيامبر مهرباني، مهترِ عالم حضرت محمد مصطفی ـ صلّی الله عليه و سلّم)
در نعتِ حضرتِ رسولِ اكرم عليه افضل الصّلوة و السّلام
مولانا عبدالرّحمن جامي
اي بُرده زِ آفتاب به وجهِ حَسَن سَـبَـق
قرصِ قمر به مُعجِزِ حُسنِ تو گشته شَق
تابي زِ عكس طلعت و تاري ز طرّهات
صُـبْـحٌ إذا تـنـفّـس، لَيلٌ إذا غَـسَـق
بر هركه تافت پرتو انوارِ مهرِ تو
شد سرخ روي در همه آفاق چون شفَق
جسمت نداشت سايه و الحق چنين سزد
زيرا كه بود جوهرِ پاكت زِ نورِ حق
زين سان كه شد كلامِ تو ديباچة كمال
با منطقِ تو ناطقه را كي رسد نطَق؟
در بزمِ احتشامِ تو سياره هفت جام
وز مطبخِ نوالِ تو افلاك نه طبق
بر دفترِ جلالِ تو، تورات يك رقم
وز مصحفِ كمالِ تو، انجيل يك ورق
گل را زمانه از عَرَقِ عارضت گرفت
برعكسِ آن كه گيرند اكنون ز گل، عرق
«جامي» كجا و نعتِ تو امّا به كلكِ شوق
بر لوحِ صدق زد رقمي كَيْفَ مَا اتّفَق
ــــــــــــــــــــــــــ
مأخذ: ديوان نورالدّين عبدالرّحمن جامی، با مقدّمه و اشراف محمّد روشن، چاپ اوّل 1380،تهران، مؤسسة انتشارات نگاه، ص. 73 .
مطالب مرتبط: