تبليغاتX
به وب‌ سايت نقشبنديه خوش آمديد:: لطفاً با درج نظرات خود و شركت در نظرسنجي، ما را همراهي كنيد! :: براي استفادۀ بيشتر از وبلاگ، آرشيو مطالب(نوشته‌هاي پيشين) را هم ملاحظه فرماييد:: بخشهايي از اين وبلاگ هنوز تكميل نشده و به اميد خدا به تدريج تكميل مي‌شود نقل مطالب با ذكر منبع بلا مانع است ::   نقشبندیه - شرح حال حضرت مولانا خالد ذی‌‌الجناحين نقشبندی شهرزوری
در باب عرفان، طربقت نقشبندي و مشايخ هورامان

قطب الطریقه و ترجمان الحقیقه، عالم ربّانی و پیر روحانی، سر سلسلة طریقة نقشبندی و مسند نشینِ كمال عزّ و ارجمندی، مجدّدِ قرن سیزدهم، ضیاءالدّین ابوالبهاء مولانا خالد ذی‌الجناحین شهرزوری نقشبندی، وجودِ ارزنده‌ای بوده است سرشار از زیور علم و عرفان كه در مناطق كُردنشین چون آفتاب تابانی درخشید و در اندك مدّتی با پرتو انوارِ خود بخش زیادی از بلادِ اسلامی را روشنی بخشید.

مرحوم هدایت در تذكرة ریاض العارفین دربارة این بزرگ‌مرد چنین نوشته است:

« خالد بن احمد حسینی سلیمانیه‌ای؛ هو فخرالعارفین و زین السالكین، شیخ خالد در كمالات صوری و معنوی واحد، اصلش از اكراد سلیمانیه و در بغداد صاحب خانقاه و دستگاه، به صحبت علما و فضلای معاصرین رسیده و سالها در بادیة تحصیل و طلب دویده و در خدمت عرفا و مشایخ این عهد ریاضات كشیده تا بادة معرفت چشیده. همواره آستانش ملجأ فقیران و پیوسته محفلش مجمع امیران. به همّت و سخاوت معروف، به طاعت و عبادت موصوف. سلاسلِ بسیار دیده و طریقة نقشبندیة گزیده. اكنون سلسلة علیة نقشبندیه را به وجودش افتخار است و شیخ بالإستقلال و الإستحقاق آن دیار است. از بلاد بعیده طالبان خدمتش مخصوص، به تقبیل حضرتش می‌آیند و به مفتاح توجّه و التفاتش قفل گنجینة طلب می‌گشایند...»

مولانا خالد از عشیرة میكایلی جاف است كه در سال تولّد او اختلاف است برخی 1192 و بعضی 1193 هجری قمری ذكر كرده‌اند اما «شیخ اسعد صاحب» كه خود از اقوام نزدیك مولانا است در كتاب « بغیة الواجد» سال 1193هـ. را صحیح شمرده است.

زادگاه مولانا قصبة قره‌داغ است واقع در پنج فرسخی شهر سلیمانیة عراق، پدرش مولانا احمد حسینی از احفادِ پیر میكائیل شش انگشت جاف است و نسبش به خلیفة سوم حضرت عثمان بن عفّان ذی‌النورین (رضی‌الله عنه) منتهی می‌شود. طایفة مولانا به واسطة اینكه از اولاد پیر میكائیل می‌باشند، به پیرمیكائیلی شهرت دارند.

مادر مولانا فاطمه خاتون بانویی سیده از نسل سید محمّد زاهد مشهور به پیر خضر شاهویی است.

مولانا ابتدا در «قره‌داغ» قرآن مجید و مقدّمات فارسی و عربی را فرا می‌گیرد، پس از آن برای ادامة تحصیل به مناطق دور و نزدیك از شهر و روستا سفر می‌كند و در مدارس دینی این اماكن از حوزة درس دانشمندانی چون سید عبدالكریم برزنجی و برادرش سید عبدالرّحیم و ملا محمّدصالح تره‌ماری و شیخ عبدالله خرپانی و ملا محمود غزایی و علامه عبدالرّحیم زیارتی(زیاری) ، كه هركدام ستارة درخشانی در آسمان علم و ادب بودند، بهره می‌گیرد، مدّتی هم در محضر علامة بزرگ ملا محمّد بن آدم باله‌كانی تلمّذ می‌كند. مولانا از همان آغازِ تحصیل، خود را به كم خوابی و كم خوری و تحمّل گرسنگی و ریاضت عادت می‌دهد و پس از فراغت از درس و مطالعه، وقتِ خود را به عبادت و ذكر و فكر و تلاوت قرآن و مطالعة تفسیر می‌گذراند و روانِ پاكِ خود را برای دركِ انوارِ معرفت و نقش‌پذیری ورزیده می‌كند. همچنین بر اثر قریحة ذاتی و ذوق خدادادی به آزمایش طبع می‌پردازد و گاه‌گاهی چامه‌ای می‌گوید و چكامه‌ای می‌سراید و اندك اندك قدرتِ نویسندگی و شعر و شاعری را نیز پیدا می‌كند.

پس از بازگشت به قره‌داغ، عبدالرّحمن پاشای بابان از او دعوت به عمل می‌آورد كه به سلیمانیه برود و در مدرسة وی به تدریس بپردازد امّا مولانا به عذر اینكه نواقصی دارد تقاضای او را نمی‌پذیرد و از قره‌داغ رهسپار كشور ایران می‌شود.

پس از رسیدن به شهر سنندج مدّتی ملازمتِ استادِ علوم ریاضی علامه شیخ محمّد قسیم مردوخی را اختیار می‌كند و علومِ حساب و هندسه و فلكیات و هیئت را در خدمت وی فرا می‌گیرد و پس از اخذِ اجازه به سال 1213 هـ . ق. به وطن مألوف برمی‌گردد؛ از قضا در همین اوان استادش شیخ عبدالكریم برزنجی در سلیمانیه دعوت حقّ را لبیك می‌گوید و مولانا بنا به درخواست علمای سلیمانیه بدانجا رفته و به تدریس می‌نشیند. طالبان علم از هر طرف به جانب وی روی می‌آورند و از آن منبع فیّاض به استفاده و استفاضه می‌پردازند.

مولانا در سنة 1220 هـ. برای انجام فریضة حجّ و زیارت تربت حضرت ختمی مرتبت، صلّی الله علیه و سلّم، رهسپار حجاز شد و ازخطّة موصل و دیاربكر و رَها و حلَب و سایر شهرهای شام و فلسطین گذشت و در هر شهری با علما و صلحای آنجا ملاقات كرده به افاده و استفاضه پرداخت. چنانكه در شام به خدمت شیخ محمّد كزبری مدرّس دارالحدیث و همچنین شیخ مصطفی كردی كه هر دو در علم و عمل شهرة شهر و علامة عصر بودند مشرّف شد و از محضر پربركت آنان به اخذ اجازة قراآتِ اوراد و اذكار و روایت احادیث نبوی و آشنایی با آداب طریقة قادریه نائل گشته است. پس از رسیدن به مكّه و به جا آوردن مناسكِ حجّ، به سوی مدینة منوّره راه افتاده و هنگامِ وصول بدانجا و مشاهدة قبةالخضراء، قصیدة مفصّلی به فارسی انشاء كرده است كه ابیاتی از آن را دراینجا ذكر می‌كنیم:

عجائب نشئه‌ای زین دامن كهسارمی‌آید               

تو گویی با نسیم صبح بوی یار می‌آید

ز خاكش یافت تسكین زخمهای سینة ریشم         

تعالی‌الله چه‌سان از مشك این كردار می‌آید

نشانی از هلال عید وصل دوست می‌بخشد          

هر آن نقشی زسمّ توسن رهوار می‌آید

نمیدانم كجا می‌آید اما اینقدر دانم                       

دمادم نفحه‌های طبلة عطار می‌آید

علامتهای روز وشب به كلی ازمیان برخاست         

زهی بگسسته از هم پرتو  انوار می‌آید

اگر نه جای آن سرحلقة مشكین غزالان است        

چرا  زین خاك بوی نافة تاتار می‌آید؟

بلی این جلوه‌ِگاهِ دلربای عالم آشوبی است           

كه تصویر نظیرش بر خِرد دشوار می‌آید

نشانی از كف پایش به هر منزل كه شد پیدا        

از آنجا سُرمة چشم  اولوالابصار می‌آید

 

تا آنجا كه گوید:

دلا هشیار باش از پرتو حسن ازل كاینجا                   

تجلّیها دمادم بردل هشیار می‌آید

به بیداریم دادند آنچه در خوابش نمی دیدم                 

سعادت بین مرا كز دولت بیدار می‌آید

سخن سر‌بسته تا كی با نسیم صبحدم«خالد»    

شمیم كوی خاك «احمد مختار» (ص) می‌آید                    

ز یُمن پای بوسش فرش را بر عرش تفضیلی است       

سعودِ نحس را انكار در این‌كار  می‌آید

جهان را می‌توان در دانة خشحاش جا كردن               

ولی مدحش كجا در حیّز گفتار می‌آید

كسی كو هر دو عالم زو به سِلكِ انتظام آمد              

چه سود ار گویمش بر سروران سالار می‌آید

در این موسم بیابان طی مكن بیهوده ای حاجی         

كه بیت الله به طوف روضة دلدار می‌آید

بنامیزد كریمی كز وجود فایض‌الجودش                       

دُر از دریا، گهر از خاره‌، گل از خار می‌آید

 

این قصیده بسیار مفصّل است و ذكر همة آن در اینجا گنجایش ندارد.

مولانا درمدت توقف در شهر مدینه نیز هفت بندی را به فارسی به اقتباس از هفت‌بند مولانا عبدالرّحمن‌جامی انشا كرده است كه این بندی از آن است:

سرور عالم! من دلداده حیران توام                  

واله و سرگشتة سودای هجران  توام

شاه تخت قاب قوسینی تو، من كمتر گدا         

كی بود یارای آن گویم كه مهمان توام

رحمت عامی تو، آب زندگی، من تشنه‌ای        

مرده بهر قطره‌ای از آب حیوان توام

دیگران بهر طوافِ كعبه می‌آیند و من               

كو به كو افتادة كوه و بیابان توام

دوش در خوابم نهادند افسر شاهی به سر      

گوئیا پا می‌نهد بر فرق دربان توام

جامیا ای بلبل دستانسرای نعت دوست            

این سخن بس حسب حال آمد ز دیوان توام

« بر لب افتاده زبان گرگین سگی‌ام تشنه لب    

 آرزومند نمی از بحر احسان توام »

مولانا خالد پس از مراجعت به سلیمانیه كار تدریس را از سر گرفت و اوقات فراغت را قسمتی به مطالعه و تألیف و قسمتی را به عیادت و ذكر و فكر به سر می‌برد و در عین حال همواره مترصّد و منتظر بود كه با یكی از مشایخ بزرگ طریقة نقشبندیه آشنا شود.

 در سنة 1224 هـ . ق. پارسا جهانگردی به نام میرزا رحیم عظیم‌آبادی هندوستانی به سلیمانیه می‌آید و از گَردِ راه به مدرسة مولانا وارد می‌شود مولانا پس از خوشامدگویی از او سؤال می‌كند كه: اهل كجاست و چه‌كاره است؟ جواب می‌دهد: درویش غریبی هستم از مسلمانان هند و كارم سیر و سیاحت است و اگر شما اجازه بدهید چند روزی در اینجا مهمان خواهم بود. مولانا كه انسانی محسن و غریب نواز بوده است با كمال محبت و خوشرویی تقاضای او را می‌پذیرد و یكی از حجره‌های مسجد را در اختیارش می‌گذارد كه در آنجا بیاساید و تهیة وسائل زندگیش را هم شخصاً به عهده می‌گیرد، یك ماه می‌گذرد و مولانا اندك اندك با او انس می‌گیرد و از مصاحبتش لذّت می‌برد، مخصوصاً زهد و تقوا و شب‌زنده‌داریها و حالات ویژة او، بی‌اندازه در دل مولانا اثر می‌گذارد.

روزی مولانا از او سؤال می‌كند كه: با كدام طریقه آشنایی داری؟ جواب می‌دهد كه: طریقة من، نقشبندی است و از مریدانِ مسندنشینِ این طریقه، عارفِ بزرگوار شاه عبدالله دهلوی هستم؛ مولانا از شدّت هیجان او را در آغوش می‌گیرد و سر و رویش را غرق در بوسه می‌كند و از او می‌خواهد كه شمّه‌ای از آداب این طریقه و همچنین مختصری از مناقب مرشد خود را برای او تعریف كند. عظیم‌آبادی، فصل مشبعی در این باره اظهار می‌دارد و در آخر می‌گوید: حقیقت این است كه من از طرف مرشدم مأموریت دارم كه شما را به خدمت او بفرستم و این مدّت به دنبال فرصتی بودم كه مطلب را با شما در میان بگذارم حال اگر حرفهای مرا قبول دارید هرچه زودتر خود را برای این مسافرت آماده سازید. مولانا كه خود را در آستانة رسیدن به آرزوی دیرینه می‌بیند، دیگر توقّف را جایز نمی‌داند، به سرعت بساطِ درس و مدرسه را به هم می‌زند و از خطة كُردستان و كرمانشاه و همدان، راه هندوستان را پیش می‌گیرد و به شهرهای زیادی از قبیل بسطام، خرقان، سمنان و نیشابور قدم می‌گذارد؛ در بسطام هنگام زیارت مقبرة سلطان‌الإولیا شیخ ابایزید بسطامی ابیاتی می‌سراید به این مطلع:

یارب به حق تربت سلطان بایزید       یارب به قاطعیت برهان بایزید

یارب به آشیانة شهباز لامكان          یعنی به قُرب و منزلتِ جان بایزید

تا آنجا كه در مقطع می‌گوید:

بر «خالد» شكستة بیچارة غریب                بگشا دری ز مخزنِ عرفانِ بایزید

او را به خود رسان و از خودبینیَش رهان       او هم شود یكی از غلامان بایزید

و به منظور زیارت آستان حضرت امام رضا،علیه‌السلام،به مشهد می‌شتابد و قصیدة شیوایی به فارسی در مدح او می‌سراید كه چنین آغاز می‌شود:

این بارگاه كیست كه از عرش برتر است       وز نورِ گنبدش همه عالم منوّر است

مولانا پس از چندي توقف در مشهد، هنگامي كه عازم تربت جام بود، در قطعه‌اي به مطلع:

خالد بیا و عزم سفر زین مقام كن   به روضة رضا به دل و جان سلام كن

حضرت رضا (ع) را بدرود مي‌گويد و در جام، مرقد شیخ احمد نامقی(526 ـ 441 هـ) ملقّب به ژنده پيل را زيارت مي‌كند.

مولانا به خاك افغان می‌رسد از شهرهای هرات و قندهار و كابل و پیشاور و لاهور می‌گذرد و همه جا با علما و دانشمندان به بحث و گفتگو می‌نشیند و مورد تبجیل و تكریم قرار می‌گیرد. آنگاه افغانستان را پشت سر می‌گذارد و وارد خاك هند می‌شود.

مسافرت مولانا از سلیمانیه تا ورود به هندوستان مدّتِ یك سال طول می‌كشد، در عرض راه به هر شهر و دیاری رسیده سعی كرده است با دانشمندان و خواص آنجا دیدار كند، در بعضی از شهرهای ایران، از جمله مشهد، علمای تشیّع ضمن گفتگو و مباحثة علمی و دینی بعد از آنكه از میزانِ علم، اطّلاعات، و تقوای او آگاه می‌شوند بسیار می‌كوشند او را از مسافرت به هند بازدارند. مولانا در جواب می‌گوید: من هنوز به مقصد و مقصود نرسیده‌ام تأثیرات معنوی این مسافرت را درك كرده‌ام و در این راهی كه قدم گذاشته‌ام اختیار دست خود من نیست،

  رشته‌ای در گردنم افكنده دوست     می‌برد هرجا كه خاطر خواه اوست

باری مولانا موقعی كه به دهلی می‌رسد و به دارالإرشاد«جهان آباد» مقرّ شاه عبدالله دهلوی نزدیك می‌شود، دو قصیدة عربی و فارسی می‌سراید كه نخستین آن چنین شروع شده است:

كملت مسافة كعبة الآمال     حمداً لمَن قد مَنّ بالإكمال

و اینك ابیاتی از قصیدة فارسی:

دهید از من خبر آن شاه خوبان را به پنهانی      

كه عالم زنده شد بار دگر از ابر نَیسانی

صف نظّارگان در انتظارش چشم در راهند         

پری رویان همه جمعند و مطرب در غزلخوانی

خرامان و چمان با صدهزاران عشوه و دستان     

كند تشریف را یك دم به صحن گلشن ارزانی

گذارد از كف پا لاله را مرهم به داغ دل              

نهد داغ غلامی لاله‌رویان را به پیشانی

بَرَد آب از لطافت تازه گلهای بهاری را               

دهد تاب از خجالت نونهالان گلستانی

كند آكنده از رشك رخش گل را به خون دل        

كند شرمنده طاووس چمن را از خرامانی

شود روشن به دیدار شریفش دیدة نرگس        

رهد از پای‌بوسش سنبلِ تر از پریشانی

 

تا آنجا كه به ذكر ممدوح می‌پردازد و می‌گوید:

 

هزاران گل شكفته از نسیم صبح در یكدم     

چو دلهای مریدان از نگاه قطب ربانی

چراغ آفرینش، مِهرِ برج دانش و بینش           

كلیدِ گنج حكمت، مخزن اسرار سبحانی

مهین رهنمایان، شمع جمع اولیای دین         

دلیل پیشوایان قبلة اعیان روحانی

عبیدالله شاه دهلوی كز التفات  او            

دهد سنگ سیه خاصیّت لعلِ بدخشانی

امامِ اولیا، سیّاحِ بیدای خدا بینی                 

ندیم كبریا، سبّاحِ دریای خدادانی

یَمَن شد گوییا هندوستان از یُمنِ انفاسش     

دمادم می‌دهد زو نفحة انفاس روحانی

 

و پس از چند بیت دیگر چنین ادامه داده است:

 

اگرچه كافرستان است، باشد از وجودِ او                  

بهشت و این سخن نبود خلاف نص‌ّ قرآنی

مرا نادیده باشد با سر كویش سر و كاری                 

پس از دیدن عراقی را نبد با پیر ملتانی

بسی توبیخ كردند اهل توران و خراسانم                  

به دارالكفر رفتن چون پسندی گر مسلمانی

به دهلی ظلمت و كفر است گفتند و به دل گفتم       

به ظلمت رو اگر در جستجوی آب حیوانی

نشد با طول صحبت ز اولیای یثرب و بطحا                 

میسّر، آنچه از وی شد مرا نادیده ارزانی

به جان شو بنده‌اش ای آنكه می‌خواهی شدن آزاد    

ز تسویلات نفسانی و تلبیسات شیطانی

لئیمی گفت من نزدیكم و نشناسمش گفتم:            

مگر نقلِ ابوجهل و پیمبر را نمی‌دانی؟

تمنّای قبولش دارم و دانم كه نااهلم                        

مدد یا روح شاه نقشبند و غوث گیلانی!

به خود كن آشنا چون كردیَم از خویش بیگانه             

عطای احمدی فرما چو ما كردیم سلمانی

ز جام فیض خود كن « خالد» درمانده را سیراب        

كه او لب تشنة تیه است و تو دریای احسانی

 

مولانا صبح بیست‌ و ششم ذی‌الحجة سال 1224 هـ ق. وارد خانقاه شاه عبدالله می‌شود و عصر همان روز، مُرادِ خود را زیارت می‌كند. شاه عبدالله كه در همان برخوردِ اوّلیه، از روی بصیرت، مولانا را از هر حیث شایسته و آماده برای تمسّك و قبول تعلیمِ طریقة نقشبندیه می‌بیند، توجّه مخصوص خود را به جانبِ وی معطوف می‌دارد، و او را با ذكر و فكر و آداب این طریقه آشنا نموده، دستور می‌دهد كه مانند سایر سالكین در خانقاه، علاوه بر سیر و سلوك و شركت در جلساتِ ختم و وظایف مریدی، گوشه‌ای از كارهای روزمرة خانقاه را بر عهده بگیرد. مولانا به اختیار خود، سقایت را انتخاب می‌كند و مدّت پنج ماهِ كامل از بام تا شام برای مصرف خانقاه به آب كَشی می‌پردازد و در این مدّت هر روز چندین بار از چشمه‌ای كه فاصلة زیادی با خانقاه داشته به وسیلة مَشك و سطل و امثال آنها، آبِ موردِ نیازِ خانقاه را تأمین كرده و به محضِ فراغت از این كار، سرگرمِ شغل خود بوده است و در اثرِ مداومتِ ریاضت و تحمّل انواعِ رنج و مشقّت توأم با جدیّت در مراقبه و رابطه و انجام آدابِ معمولة طریقه بعد از مدّت پنج ماه به مرحلة حضور و مشاهده می‌رسد. تا اینكه پس از یك سال و نیم توقّف، مقام فنا و بقای اتم را پشت سر می‌گذارد و به درجاتِ كمال نائل می‌شود آنگاه شاه عبدالله او را مأذون و مجاز ساخته، با دست خود خلعتی از خرقة درویشی را زیب پیكرش می‌گرداند. و اینك رونوشت اجازه‌نامه‌ای كه جهت مولانا از طرف مرشد صادر شده است:

« بسم الله الرحمن الرحیم   بعد الحمد و الصلاة؛ فقیر عبدالله نقشبندی مجدّدی عفی عنه، گزارش می‌نماید كه سرآمدِ علمای دین و گزیدة طالبان راهِ حق‌ّالیقین حضرت مولانا خالد سلّمه الله تعالی، برای كسب طریقة نقشبندیه از ملك كُردستان نزد این فقیر رسید و روزگاری در خلوت به اذكار و افكار و سیر و سلوك پرداختند. الحمدلله به عنایت الهی سبحانه و مدد انفاس پیرانِ كبار ـ رحمةالله علیهم ـ به مدارجِ طریقه، ترقیّات یافتند و به حضور و یادداشت و تهذیبِ لطایفِ عالمِ امر و فنا و بقا و بی‌خودیها فایض شدند و انوار سرّ لطایفِ عالمِ خلق و كیفیّات و حالاتی كه بر هیأت وجدانی سالك در طریقة مجدّد، رحمة الله علیه، فایض می‌شوند، باطن ایشان را منوّر ساختند و از كمالِ طریقه به تكمیل آن رسیدند. پس ایشان را به اجازه و خلافت و تربیت طالبان ممتاز نمودیم و در طُرُقِ قادریه و چشتیه و سهروردیه و كبرویه نیز مجاز و مأذون ساختیم؛ چنانكه معمول این طریقه است دستِ او، دستِ من است و ایشان نایب و خلف‌الصدقِ پیران من‌اند. رضای ایشان، رضای من و خلافِ ایشان، خلاف من.  به دوام ذكر و توجّه و مراقبات و اتّباع سنّت سنیّه و اجتناب از بدعت ردیه و صبر و توكل و تسلیم و رضا و شغلِ علوم تفسیر و حدیث و نصایح صوفیه و هدایت طالبان مشغول باشد. اللّهمَّ اجعله للمتّقین اماماً. و صلّی الله علی سیّدنا محمّدٍ و علی آله و صحبه و سلّم اجمعین و آخر دعوانا أن الحمد لله ربّ العالمین».

مولانا پس از كسب اجازه، عازمِ مراجعت به دیار خود می‌شود. خلفا و مریدان و منسوبان خانقاه تا مراحلی او را بدرقه می‌كنند. خود شاه عبدالله نیز تا بیرون خانقاه به خاطر بزرگداشت او مراسم مشایعت را به عمل می‌آورد.

در بازگشت پس از وصول به كُردستان، ابتدا چند روزی در سنندج در یكی از حجرات مسجد قلعه‌بیگی اقامت می‌كند و عدة معدودی را با طریقة نقشبندیه آشنا می‌سازد. پس از آن در تاریخ سال 1266 هـ.ق به سلیمانیه برمی‌گردد، مردم آنجا از خواص و عوام به استقبالش می‌شتابند و مقدمش را گرامی می‌شمارند.

پس از چند روز توقف در سلیمانیه و دیدار با اقوام و دوستان خود، به بغداد می‌رود و پس از زیارت اماكن متبركة آنجا، مدّت پنج ماه در زاویة شیخ عبدالقادر گیلانی(غوث اعظم) با استمداد از روان پاك آن مرد بزرگوار به ریاضت و سلوك ادامه می‌دهد آنگاه به سلیمانیه عودت می‌نماید و جلساتی برای شناساندن طریقة نقشبندیه و دعوت و ارشاد مردم تشكیل می‌دهد. به تدریج گروه زیادی از طبقات مختلف دست ارادت به او دادند و آوازة ارشاد وی و ازدحام و تراكم مردم برای قبول طریقت نقشبندیه، در همه جا پیچید. گروهی از مشایخ قادریه كه وجود او را برای پیشرفت طریقة خود مضر تشخیص می‌دادند، به مخالفت با او به پا خاستند و موجبات اذیت و آزار او را فراهم كردند.

 مولانا برای اینكه فتنه و آشوبی برپا نشود و این سر و صداها بخوابد، در تاریخ 1228 هـ.ق، سلیمانیه را ترك گفت و به بغداد رفت و در مدرسة احسائیه كه بعدها به تكیة خالدیه معروف شد منزل كرد و در آنجا توأمآً به تدریس و ارشاد پرداخت. اندك اندك مردم از هرطرف به او روی آوردند. بامدادان طالبان علم از سرچشمة جوشان دانش آن بزرگ‌مرد استفاده می‌كردند و بعد از ظهرها عاشقانِ سیر و سلوك از منبعِ فیاض بینش و معرفتش، كسبِ بهره و بركت می‌نمودند. تا آنجا كه عدة زیادی از فحولِ علمای بغداد نیز در حلقة مریدان و منسوبان او درآمدند.

معاندين و مخالفينِ سليمانيه در آنجا نيز دست از گريبان او برنداشتند و او را به انواع نسبتهاي ناروا متّهم كردند. از جمله يكي از معاريف سليمانيه رساله‌اي مالامال از دروغ و افترا در حقّ وي نوشت، و حتّی او را به كفر و زندقه متّهم كرد و نسخه‌اي از آن را براي سعيدپاشا والي بغداد فرستاد، سعيد پاشا كه خود به مولانا ارادت خاصي پيدا كرده بود، رساله را دور انداخت و در جواب نوشت:« اگر مولانا مسلمان نباشد، پس چه كسي مسلمان است؟».

يكي از علماي معروف آن عصر به نام شيخ محمّد امين عابدين مفتي شام، كتابي در ردّ آن رساله و معرفي شخصيت علمي و معنوي مولانا نوشته است به نام:«سَلُّ الحُسام الهندي لنصرة حضرة مولانا الشّيخ خالد النقشبندي»، كه جمع كثيري از علماي آن عصر در بغداد و شام و سليمانيه آن را تقريظ كرده‌اند.

مولانا بار ديگر در سال 1230 هـ ق. بنا به تقاضاي محمود پاشاي بابان حاكم سليمانيه به وطن خود برمي‌گردد. محمود پاشا مسجد و خانقاهي را در سليمانيه براي وي و مريدانش بنا مي‌نهد و كلية مخارج خانقاه را نيز بر عهده مي‌گيرد.

مولانا ارشاد خود را درسليمانيه دوباره شروع مي‌كند، مردم گروه گروه و دسته دسته از كُردستان ايران و عراق و تركيه به خانقاه وي روي مي‌آورند و با شوق و علاقه تمسّك مي‌كنند، دانشمند و عارف بزرگ شيخ معروف برزنجي نودهي كه از مخالفين مولانا بود با عدّه‌اي ديگر از معاندين، بعد از آنكه به اشتباهات خود پي مي‌برند، به عذرخواهي پرداخته، نامه‌هايي را مبني بر اعتذار به مولانا مي‌نويسند. مولانا در پاسخ آنان جوابهايي نوشته است كه عموم حاكي از سعة صدر و بزرگ‌منشي و فروتني و فضل او است كه ذكر آنها در اينجا موجب اطالة كلام است.

مولانا در سال 1236 هـ ق. براي بار سوم به بغداد مي‌رود و يكي از خلفاي خود را به نام شيخ عبدالله هروي در خانقاه سليمانيه به جاي خود مي‌گمارد. مدّت اقامتِ مولانا در بغداد اين بار سه ماه طول مي‌كشد، در اين مدت جمعي از خلفاي خود را به شهرها و بلاد عمدة اطراف و اكناف گسيل مي‌دارد كه به ارشاد بپردازند و طالبان را با طريقة نقشبنديه آشنا سازند. از جمله شيخ احمد خطيب اربلي را كه دانشمندي اديب و شاعر و عارفي وارسته بود مأمور كرد كه به دمشق برود و در آنجا به انجام وظيفه و ارشاد مشغول شود.

شيخ احمد در اندك مدّتي عدة زيادي را با مكتب مولانا آشنا نمود و در اين شهر و اطراف آن شور و هيجان عجيبي راه انداخت تا آنجا كه مردم مشتاقانه خواهان ديدار مولانا شدند و از شيخ احمد خواستند كه ضمن نامه‌اي، مولانا را به شام دعوت كند، تا همة طبقات بتوانند محضر او را درك كنند. شيخ احمد لاجرم بر اثر پافشاري آنان موضوع را طي مراسله‌اي به مرشد خود گزارش داد. مولانا دعوت او را پذيرفت و به سال 1238 هـ ق. با عدة كثيري از علما و عرفا و ديگر كساني كه مايل به همراهي او بودند، بغداد را به قصد شام پشت سر گذاشت. پس از وصول به دمشق، طبقات مختلف مردم كه در نهايت اشتياق انتظار آمدن او را داشتند، تا چند كيلومتري خارج از شهر به استقبال شتافته مولانا را با تجليل هرچه بيشتر به شهر خود وارد كردند. اُدبا و شعراي فاضل و معروف دمشق از قبيل شيخ شاهين عطّار و شيخ محمّد خاني و شيخ محمد جملة خلوتي دمشقي و ديگران، قصائد غرائي به نام خير مقدم و تهنيت ورود مولانا، انشا و انشاد كرده‌اند، و اينك چند بيتي از آغاز قصيدة شيخ محمّد جمله را در اينجا ذكر مي‌كنيم.:

أضحت دمشق ببهجة و مسرّة

والنّور و الإشراق منها صاعد

والطير غنّي و الغصوون رواقص

تهتزّ من طرب و هنّ موائد

والوقت طاب و هيمنت اهل الصّفا

والزّهر يحدق و العنا متباعد

مذ حلّ بالشام الشريفة سيّد

و عليه من حلی الكمال فرائد

فسألت عنه بين أرباب الهدی

قالو: « ضياءالدِّين هذا خالد»

و هو المجدّد بل هو الدّاعي إلی

سبل الرّشاد فنعم ذاك الماجد

فلقيته فوجدته كاللّيث في

سطواته و هو الإمام الواحد

 

موائد: جمع مائده، به معني لرزان و رقص‌كنان.

 

مولانا در دمشق ماندگار شد و به تعليم آداب طريقه و ارشاد مردم همّت گماشت، با اين حال اوقاتي را نيز به مباحثه با علما و فضلاي آنجا و مطالعه و تحقيق در مسائل علمي و ديني مصروف مي‌ساخت.

از دمشق مسافرتي چند روزه به قدس شريف انجام داد و پس از زيارت امكنة مقدسة آنجا به دمشق مراجعت كرد و در سنة 1241 هـ.ق براي بار دوم به حجاز رفت. علما و خواص حرمَين شريفَين كه آوازة فضل و كمال و علوّ مقامِ عرفاني او را كم و بيش شنيده بودند و مشتاقانه انتظار ملاقاتش را داشتند، مقدم او را گرامي شمردند و عدة زيادي در خدمتش تمسّك كردند. يك سال پس از اين تاريخ، مولانا بدون مقدمه وصيت نامة خود را نوشت و كتابخانه‌اش را وقف علماي آنجا ساخت و عالم متقي شيخ اسماعيل اناراني را جهت ارشاد مسلمانان، به عنوان جانشين خود تعيين كرد و با اشاره و ايما از فرا رسيدن مرگ خود خبر داد و توصيه كرد كه بر سنگ مزار وي چيزي به غير از اين جمله ننويسند: « هذا قبرُ الغريبِ خالد».

چيزي نمي‌گذرد، مرض طاعون در دمشق شيوع پيدا مي‌كند و جمع كثيري دچار اين مرض شده، مي‌ميرند، از جمله دو پسر مولانا نيز به همين مرض حيات را بدرود مي‌گويند.

مولانا پس از دفنِ پسر دومِ خويش در اثناي صحبت به ياران خود يادآور مي‌شود كه به زودي او هم جان به جانان خواهد سپرد و مي‌فرمايد كه فكر مي‌كنم شب جمعه زمانِ ملاقات من با معشوقِ ازلي باشد...

چون سه‌شنبه شب فرا مي‌رسد سيّد محمد امين عابدين(فقيه بزرگ و مفتي شام) به حضورش رسيده اظهار مي‌دارد كه حضرت عثمان ذوالنورين(رض) را در خواب ديدم كه وفات يافته، جنازه‌اش را به تكيه آورده‌اند و من بر آن نماز مي‌گزارم. مولانا مي‌فرمايد: اين خواب دليل بر آن است كه من مي‌ميرم و تو بر جنازه‌ام نماز مي‌گزاري زيرا من از نوادگان آن حضرتم و آن جنازه پيكر من است.

مولانا پس از نمازِ مغرب به ميان خانواده‌اش مي‌رود و در حضور آنان سيّد اسماعيل غزّي را فرا مي‌خواند تا شاهد باشند كه پس از وي سيّد اسماعيل اناراني در شام جانشين مطلق و راهنماي همة مريدان و فرزندانش باشد و پس از سيّد اسماعيل، شيخ عبدالله هراتي و پس از او، شيخ عبدالله عقره‌اي و پس از وي سيد اسماعيل غزّي هر يك پس از ديگري خليفه و جانشين او باشند و وصيت مي‌كند بر آرامگاه خودش ضريح و آرامگاهي ساخته نشود...

مولانا چهارشنبه شب بعد از نماز عشاء به ميان خانواده‌اش مي‌آيد و از يكايك آنان طلب بخشايش مي‌كند و اطلاع مي‌دهد كه شب جمعه وفات خواهد يافت... صبح پنجشنبه كه خلفايش نزد او مي‌آيند، ابتدا سيّد اسماعيل خليفه‌اش از حال او مي‌پرسد، اما مولانا پاسخي نمي‌دهد و با دست اشاره مي‌كند كه خاموش باشند ... برايش آب مي‌آورند ولي او نمي‌آشامد و اشاره مي‌كند كه از دنيا روي برتافته و توجهش به خداي تعالی و مشغول ذكر اوست و چون از ملا عُمرِ مؤذن، بانگِ اذانِ مغرب را مي‌شنود، سه بار مي‌گويد: خداي حقّ است، « يا أيّتها النفس المطمئنة إرجعي إلی ربك راضية مرضية فادخلي في عبادي و ادخلي جنّتي» آنگاه شب جمعه سيزدهم ذي‌القعدة سال 1242 چشم از جهان فرو مي‌بندد و روح بزرگ وي به عالم ملكوت پرواز مي‌كند. فرداي آن شب با شركت جمع كثيري از اهالي دمشق مراسم تشييع جنازه به عمل مي‌آيد و پس از اداي نماز به امامت سيّد محمدامين عابدين؛ آن وجود مقدّس در تل نور جبل قاسيون در دل خاك به وديعه سپرده مي‌شود ـ قدس الله تعالی أسرارهُ العليّة.

سالها بعد به فرمان سلطان عبدالمجيد خان آرامگاهش را ( در سال 1258 هـ ــ 1842 م ) بنا كردند و تكيه‌اي هم در كنار آن ساختند كه بعدها نجيب پاشا والي شام آن را تعمير كرده و گنبد بالاي آرامگاه را مرمت و نوسازي نمود و خود مولانا قبلاً اين را پيش‌بيني كرده بود.

مولانا ذات با بركاتي بوده است، جامع همة صفات حميده و اخلاق پسنديده، با قدي بلند و اندامي متناسب،گشاده رو،خوشخو و جوانمرد و سخي، سادات را بسيار گرامي مي‌داشته و براي اهل علم و طلاب دين احترام زيادي قائل بوده است. لباس نظيف مي‌پوشيده و در رعايت بهداشت و پاكيزگي زياد مي‌كوشيده و اغلب طيلساني بر سر و عصايي در دست مي‌گرفته است.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع:

۱. تاريخ مشاهير كُرد؛ بابا مردوخ روحاني(شيوا)، جلد اوّل، صفحات 305 ـ 296 ، چاپ اوّل، انتشارات سروش، تهران 1364 .

۲. نقشي ازمولانا خالد نقشبندي و پيروان طريقت او؛دكتر مهيندخت معتمدي؛ صص. 47 ـ 44 ؛ چاپ اوّل، انتشارات پاژنگ، تهران 1368 .

 

 

إن‌شاءالله در آينده مطالب زير (در همين وبلاگ) منتشر مي‌شود:

 

ـ كتابهايي كه دربارة مولانا نوشته شده است.

ـ آثار و اشعار مولانا.

ـ نظرات برخي از دانشمندان و علماي معاصر مولانا دربارة وي.

ـ كرامات مولانا خالد.

 

مطالب مرتبط:

فرزندان،منسوبين و خلفای مولانا خالد

طریقت نقشبندی ، مولانا خالد شهرزوری و شیخ سراج الدّين

شرح حال حضرت مولانا شاه عبدالله غلامعلي دهلوي

ای پنـاهِ عاصـیـان سـویـَت پـنـاه آورده‌ام !...

ژیا‌ننامه‌ی حه‌زره‌تی مه‌ولانا خالید

ته‌ریقه‌تی نه‌قشبه‌ندی و مه‌ولانا خالید و شێخی سیراجوددین

خالد البغدادی،شیخ الطریقة النقشبندیة

 

+  ساعت 11:57 بعد از ظهر     |